خرید بک لینک

درباره سایت

دل نوشت ۵۷

امکانات وب

میخواد بره قشم

واسه همین گفتم قبلش باید منو ببینه بعد بره

عصر اومد دنبالم...یکم دور خوردیم و برام بستنی خرید،یه بستنی تررررشششش

فکـ نمیکردم دوس داشته باشم ولی خیلی دوس داشتم

در حدی که یادم رف برام آلوچه نخریده

الان احساس میکنم ویارِ بستنیِ رو گرفتم

من عکاسیمو کردم

وقتی داشتم عکس میگرفتم دوتاپسره رد شدن گفتن ا مام عکس بگیر دیگههه

من از ترسم همون لحظه فقط چپکی شدم رفتم تو درخت گفتم فقط خداکنه علی چیزی ندیده باشه،و خداروشکرم مثکه چیزی ندید چون نه عکس العملی نشون داد نه سوال خاصی پرسید

بعد رفتیم امام علی که از خودش عکس بگیرم

به قول خودش عکس گرفتن بهونه بود من دوس داشتم کنارش قدم بزنمـ..

هیچ لذتی مثل شونه به شونه راه رفتنش نیس..

البته وقتی یه پله میره پایین تا تقریباً هم قدش بشم

اما اینقد باد اومد که بینیم تحت تاثیر قرار گرفتُ همش آب اومد ازش

فکرشو بکن!!!بعد از کلی وقت باهاش پیاده راه بری هوا هم خوب باشه

اونوقت یه باد بیاد هم چشمای خوشگل اونو بسوزونه هم مماغ منو

همینجووووور دستای همو گرفته بودیم و کنار هم راه میرفتیم

خیلی نزدیک بهم..

راستی راستی که چقد ارزشمند بود برام این لحظـه ها...

حتی الـان که بهش فکر میکنم از خوشحالـی تنم مور مور میشـه

اما خیلی اذیت شدم بخاطر بینیم اونقد آب اومد دسمالم نداشتم روم نمیشد حرف بزنم دیگهههههه ای خدااااا بعد میگه هیچ حرفی نمیزنی خو من چی بگم

عکس گرفتم ازش،موهاش بلند بودو تو باد بهم ریخته میشد..

منم به همین بهونه دستمو کردم لای موهاش تا مثلا یه صفایی بهش بدم...

بازم عکس بهونه بود..دوس داشتم موهاشو نوازش کنم..

اصلا دوس داشتم بشینم روبروشو همش نوازشش کنم

اما چه کنم که روم نمیشد باهاش اینکارارو بکنم..همیشه با خودم میگم هروقت بشینم تو ماشینش اونقد شیطونی میکنم..اونقد لپشو ناز میکنم..اونقد..اما همیشه وقتِ خداحافظی میرسه و من میفهمم که هیچکاری نکردم

یجورِ خاصی مردونس که من روم نمیشه هااا من که میدونم..

بعدشم به خل و چل بازیای من عادت نداره که..یوقت میترسه بچم

قربونش برم الهی که تو قابِ دوربینِ من واسم ژست میگرفت..

با اون لبخندی که میگفتم بزن و نمیزد!جذاب کی بودی تو آخه؟

موقع برگشتنم دستمو دور دستش حلقه کردم..

وای...

چه حسی بود..لامصب توصیف نمیشه که..

فقط لمسِ پوستت تنمو مور مور میکرد

و من چقد تو دار بودم کنارت که هرلحظه از احساساتم بهت نمیگفتم...

نمیگفتم بهت که وقتی باهام حرف میزنی بعضی وقتا من هیچی نمیفهمم چون فقط محوِ چشات میشم..اصلا نمیفهمم وقتی به خودم میام فقط تایید میکنم حرفاتو

نمیگفتم دلیل این لبخندام که همش ازشون دم میزنی،خود تویی

نمیگفتم ولی دستمو گاز میگیری دوس دارم جاش بمونهُ به همه نشون بدمُ بگم مالِ توعه..

نمیگفتم دلیل کم حرفیام کنار تو اینه که دوس دارم فقط گوشم صدای تورو بشنوه..صدای خودم که همیشه هست..!

خیلی از احساساتم کنارت بهت نگفتم

حتی هرلحظه دوست دارما...

و بوسِ آخرِ خداحافظی که هم تلخِ چون از پیشم میری

هم شیرینِ چون بوسه ی تو روی لبامه..

برچسب: نویسنده: باران طاهری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 4:58

صفحه بندی