بیست روز از ندیدنش میگذشت!دیگہ دلتنگی زدہ بود بہ سرم!ھرروز با یہ فاصلہ ی کم میخوابیدیم،اما دور از ھم!بدون دیدن ھم!نمیشد!تا امروز..
اونقد دلتنگ بودم کہ فانتزی مغزم میگفت تا دیدیش بپر بغلشُ بوسش کن!امـا امان از اون مردونگیش کہ آدم پیشش فقط میتونہ خجالت بکشہ..چون وقتی اومد دنبالم،تا دیدمش عین موش شدم،دیگہ خبری از اون فکراے شیطون مغزم نبود،انگار ھربار برای اولین بار میدیدمش!دوس داشتم اون بغلم کنہ،اون دستمو بگیرہ،اون بوسم کنہ..انگار خودم روم نمیشد..ھمہ اینکارا ھم کرد..وقتی سرمو گذاشتم رو شونش احساس کردم حاضرم تا قلہ ی قافم با این مرد برم،احساس کردم اگہ یہ میلیاردرم بیاد بگہ با من باش،من بازم یہ تار موی علیو بھش نمیدم،بہ ھیچکس نمیدم..تو این قرار وقتی داشت باھام حرف میزد حواسم پرت بود..اینجوری ھم پرت میشد:وقتی حرف میزد بھش خیرہ میشدمو بہ این فک میکردم کہ چقد میتونم عاشقش باشم..انگار تازہ فھمیدہ باشم عشق چہ معنی دارہُ چقد بزرگہ..بہ زحمت صداشو میشنیدم..صدای مغزم کہ میگفت چقد دوسش داری دختر!!از صدای علی خیلی بیشتر بود...وقتی دستشو میذاشت روی پامُ دستشو میگرفتم انگار غم انگیز ترین مشکل دنیا ھم دیگہ نمیتونست منو ناراحت کنہ..یا وقتی دست میکشید بہ صورتم..دلم میخواست زمان بایستہ..حرفایی کہ زدیم..شیطونیاش..بھتر از ھمہ اون عطری کہ ھمش توی بینیم بودُ وقتی بغلم میکرد تند تر میشدُ من دلم میخواست حتی واسہ یہ شبم کہ شدہ ھمینجوری بخوابم..اونقد دوسش دارم کہ اگہ خدا ازم بپرسہ کہ من جونتو ازت میگیرم ولی یہ شبو میذارم بغلش آروم بخوابی قبول میکنم..آقا جان عشق کہ الکی نیست..من عشقُ توی چشاش دیدم،توی حرکاتش فہمیدم...و توی اون بوسہ ھای شیطنت آمیزش یاد گرفتم..
برچسب:
نویسنده: باران طاهری
تاريخ: چهارشنبه
8 تير
1401 ساعت: 22:11